المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

718

مروج الذهب ( فارسى )

361 و از راست او جوانى نكو سيما و از چپش جوانى نكو سيما بود و پيشاپيش او جوانى مانند آنها بود گفتم « اينها كيستند ؟ » گفتند « اين على بن ابى طالب است و از راست و چپ او حسن و حسين و اين محمد بن حنفيه است كه جلو او پرچم بزرگ را بدست دارد و اينكه پشت سر اوست عبد الله بن جعفر بن ابى طالب است و اينان پسران عقيل و ديگر جوانان بنى هاشمند و اين پيران مهاجران و انصار اهل بدرند » اينان برفتند تا به محل معروف بزاويه رسيدند و على چهار ركعت نماز كرد و دو گونه خود را به خاك ماليد و اشكش به خاك آميخت آنگاه دست برداشت و چنين گفت « خدايا پروردگار آسمانها و آنچه بر آن سايه مىكند و زمين‌ها و آنچه بر ميدارد و پروردگار عرش عظيم ! از نيكى بصره از تو ميخواهم و از بدى آن به تو پناه ميبرم خدايا ما را بمنزلى نيكو فرود آر كه تو بهترين فرود آوردندگانى خدايا اين قوم از طاعت من بدر رفتند و بر ضد من ياغى شدند و بيعت مرا شكستند خدايا خون مسلمانان را حفظ كن » سپس كس پيش مخالفان فرستاد تا بنام خدا از آنها بخواهد كه از خونريزى دست بدارند گفت « براى چه با من جنگ ميكنيد ؟ » اما بجنگ اصرار داشتند آنگاه يكى از ياران خود را كه مسلم نام داشت بفرستاد كه قرآنى همراه داشت و آنها را بجانب خدا دعوت كرد كه او را با تير بزدند و بكشتند و جنازه او پيش على آورده شد و مادرش شعرى بدين مضمون گفت : « پروردگارا مسلم پيش آنها رفت و كتاب خدا را ميخواند و از آنها بيمى نداشت ولى ريش‌هاى خودشان را از خون او رنگ كردند و مادرش ايستاده بود و آنها را مينگريست » آنگاه على فرمان داد مقابل آنها صف بكشند اما جنگ آغاز نكنند و تير سويشان نيندازند و آنها را به شمشير و نيزه نزنند در اين اثنا عبد الله بن بديل بن ورقاى خزاعى از ميمنه جثه برادر مقتول خود را بياورد و گروهى نيز از ميسره جثه مردى را